|
درد بسيار و طبيبي در راه... عاشق که شد یار به حالش نظر نکرد -- ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست
|
![]() مثل هر روز صبح لب پنجره نشست. مثل هر روز دفتری برداشته بود و زاغ سیاه مردم را چوب می زد و در دفترش می نوشت. در راه دانشگاه پیش خودم می گفتم. من با این همه مشغله ی کاری و درسی، اینهمه فعالیّت مفید روزانه برای اجتماع و او انقدر بیکار و بی مصرف... . – خدایا! تو شاهد باش من همه ی سعی خودم را برای انقلاب کردم و مثل این پیرمرد نان خور مفتکی انقلاب نبودم. مثل هر روز لب پنجره را نگاه کردم. امّا اینبار پارچه ای سیاه پنجره را پوشانده بود: درگذشت جانباز شهید، مهندس عبدالله، فرزند روحالله، فرماندهی غیور، دوران دفاع مقدّس، جهادگر و بسیجی جهاد سازندگی و نویسندهی کتابهای نامآشنای خاطرات جنگ را به رهبر معظّم انقلاب و ملّت شریف ایران تبریک و تسلیت عرض مینماییم. مثل هر روز لب پنجره قاب عکس مردی را نگاه می کنم که از وقتی به دنیا آمدم نان خورش بودهام تا حالا. امروز ولی کشف بزرگی کردم. من 3 سال از بزرگترین طرّاح عملیاتهای دفاع مقدّس، 2 سال از میانگین شهدای جنگ و یک سال از بزرگترین فرماندهان شهید جنگ بزرگتر شدهام. امروز فهمیدم نسل سربازان در قنداق روحالله در سال42 دِین خود را به انقلاب ادا کردند و هنوز هم نان خور تتمّهی شهدا هستیم. هنوز هم یادی اگر از دین هست در همین نوشتههاست. هنوز هم کاری برای انقلاب نکردهام. حتّی شهید هم نشدهام. ****
مثل هر روز لب پنجره نشسته بود. نگاهش از در کنار نمی رفت.حتی پلک هایش هم کمتر از همیشه روی هم فشرده می شد. گفتم: مادر این پنجشنبه ی آخر سال را بیا برویم سر قبر محسن. بدون اینکه سرش را خیلی تکان بدهد گفت: مادر امروز شاید مهمان داشته باشیم. آخر سال است. اگر محسن بیاید و من نباشم طفلی بچّه ام چی برای خوردن پیدا کند؟ گفتم: مادر جان! بنیاد شهید همه ی جاویدالاثرها را شهید حساب کرده است. یعنی محسن شما الان شهیده. خودتون هم که دیدید یک مراسم با شکوه برایش گرفتیم. حتّی یک سنگ هم برایش سفارش دادیم که بی سنگ قبر نباشد. مادر امّا گوشش بده کار نبود. حالا از کم شنواییش بود یا از بی اعتنایی نمیدانم. ولی هنوز منتظر است. به خودم که نگاه می کنم. میبینم اگر مثل منی بهشت برورد و مادران شهدا هم بهشت بروند یا باید به عدل خدا شک کرد و کافر شد، یا باید روی کرم خدا خیلی حساب کرد... . ****
مثل هر روز لب پنجره نشسته بود و داشت به روزهای گذشته اش فکر میکرد. به عمر سپری شده اش. به زندگی رؤیاییشان. به شب عید، وقتی بدون خبر آمد و بدون خبر رفت. اوّلین دیدار، اوّلین سفر، اوّلین کادویی که برایش خریده بود. به آخرین دیدار، آخرین دوستت دارمی که شنیده بود. هر روز لب این پنجره تمام خاطرات به لحظهای جلوی چشمش عبور میکرد. همین پنجره که آخرین بار راه رفتنش را و آخرین راهِ رفتنش، را دیده بود. حالا هر روز صبح احمد از خانه بیرون میرود، با همان لباس بسیجیاش. و هر روز باید به این سؤال جواب بدهد که: مادر! بابا کی از سفر برمیگرده؟ به خودم نگاه میکنم. شرمنده میشوم. *** شب عیدی به یاد خانوادهی شهدا هم باشیم. دلشان بیش از همه تنگ عزیزشان است. [ چهارشنبه 24 اسفند1390 ] [ ] [ سخا ]
[ ]
امیر المؤمنین علی (علیه السلام): من نام عن نصرت ولیّه، استیقظ بوطئه عدوّه کسی که وقت یاری رهبرش خواب باشد. زیر لگد دشمنش بیدار میشود. . غرر الحکم.. عبّاس (آژانس شیشهای): ما که دیگه سفری شدیم. انشالله که ایندفعه از قافله جا نمونیم. یعنی میشه قسمت ما هم بشه شهادت...؟ ****** تقدیم به آرمیتا و علیرضا، که حالا هر سه تامون بابای خوبی مثل آقا داریم. مامان میگه که دوباره، بابا توی سفری! مگه قرار نشد هر جا میری منم ببری؟ توی ”جزیرهی آدم بدا که اسرائیله“* هزار تا دشمنه امّا، بابا تو بیخبری آدم بدا میخوان اذیت کنن تو رو، ولی من هـمـــشونو میکشم با تفنگ، یک نفری حالا که رفتی سفر، سوغاتی یادت نرهها برام باید بخری، یک تفنگ اینـــــــــــــقدری... بابا تو وقتی نبودی یکی اومد خونهمون با مهربونی میگفت: آفرین عجب پسری همونی که توی تِلوِیزیون نشون میدادش اصلن همونی که گفتی منو پیشش میبری یواشکی توی گوشش بهش یه حرفی زدم بهت میگم به یه شرطی، برام تفنگ بخری با اون آقاهه دوتایی به جنگ دیوا میریم همه بگن که عجب بچّهای، عجب پدری! * از شیرین بیانیهای آرمیتا دختر شهید رضایینژاد پیش رهبر راستی یه نکتهی دیگه. به نظرتون این خانم اسپانیایی و آقای مسئول ایرانی در کدوم کشور دارن مصاحبه میکنند؟ 1) جمهوری اسلامی ایران 2) خاک آغشته به خون شهیدان 3) کاخ ریاست جمهوری ایران 4) محضر خدا. ![]() گیرم به مصلحت گذشتیم. با بغض فرو خفته چه کنیم. با استخوان در گلو؟ جوان کشور ما قسم حضرت عبّاس را قبول کند یا دم خروس را؟ راستی گشت ارشاد در "کاخ" ریاست جمهوری چرخ نمیزند؟ فقط یه جمله. اگه خاتمی بود چه می کردیم؟ وکفی بالله شهیدا. موضوعات مرتبط: اشعار خودم برچسبها: احمدی روشن, رضایینژاد, آرمیتا, علیرضا, آقا [ دوشنبه 17 بهمن1390 ] [ ] [ سخا ]
[ ]
حتماً شنیدید. جهادی اومدن من هم زیر درخت توت دانشگاه شروع شد. سه نفر که خدا حفظشون کنه از جهادی به من گفتند و راه فراری برای من نگذاشتند. آخرش هم توت ها رو خوردم و اومدم جهادی ... .
سربیشه 2 ساعت با بیرجند فاصله داشت. کسراب 45 دقیقه با سربیشه و نرگسک همین حول و حوش با کسراب (محلّ اسکانمون) فاصله داشت.
نرگسک اسم یه روستا بود با 8 خانوار جمعیت. یه مدرسه ی کوچیک داشت با 12 تا دانش آموز و معلمی که هفته ای یک بار 5 تا پایه رو توی 4 ساعت آموزش میداد. (خودش یه رکورده)
برای ابراهیم خونه می ساختیم. ابراهیم 8 تا بچه داشت. خونش یه اتاق 12 متری بود که همه ی سر پناهش بود. البته اگه شما به سقفی که نیم متر نشست کرده بگید سرپناه!!!
مردم نرگسک میگفتن امسال اوضاع آب خوب بوده. اوّل فکر کردم دارن طعنه می زنند ولی ابراهیم رو که اونطور مصمّم دیدم باورم شد که تا حالا اندازه ی یه استخر معمولی آب یه جا ندیده اند.
دریاچه ی بزرگ نرگسک، هم روزی ماهی ها و قورباغه ها رو میداد، هم آب شرب مردم بود. البته وقت هایی که میتونستن برن از 4 کیلومتر آنورتر دبه دبه آب بیارن بچه ها دریغ نمیکردن ولی همیشه که نمیشد ... .
تصمیم بر این شد که هماهنگ کنند یه ماشین از شهرداری آب رو بیاره سر کار و بشکه رو پر کنه برای ملات. مخصوص حمل آب آشامیدنی بعد از بهت اوّل، مهدی رو دیدم که یه نگاه به عرق روی صورت بچّه ها می کنه، یه نگاه به مردم روستا، یه نگاه به ملات یه نگاه به کلمه ی آب آشامیدنی. همه کم آورده بودیم.
حالا دوباره کار شروع شده. باز هم باید از دریاچه!!! آب بیاریم. امّا نمیدونم چرا سرعت کار خیلی بالاتر رفته.
بعید نیست از نرگسک یاران گل نرگس برویند و با آب همان دریاچه!!! آبیاری شوند. شاید ابراهیم حجت خدا بود. حدّاقل می دانم زندگی چند نفر را عوض کرده است.
این چند بیت هم اونجا از دستم در رفت: یک عمر نشستی و هنوز اول ماه
دیروز به جنگ کفر با تیر و تفنگ در شهر سراغ ما که کم می آیی ته چهره اش آن شب به عروسک می زد
دعا کنید خدا جهادی رو ازمون نگیره و شهیدمون کنه.
موضوعات مرتبط: اشعار خودم [ شنبه 22 مرداد1390 ] [ ] [ سخا ]
[ ]
چندي پيش باغبان بچه ها را جمع كرد تا خاطره اي از قديم تر ها بگويد. از پدر كه ما فقط قاب عكسش را ديده بوديم. او گفت: (( پدر برای آخرین بار همه را دور خود جمع کرد. به دستمان تکه چوبی داد تا بشکنیم. سخت نبود. اینبار تکه چوبها را به هم پیوند داد و درخواستش را تکرار کرد؛ آری هیچ کس نتوانست... آن روز پدر برایمان تصویری کشید از شجره طیبه و درخت پرثمری كه شكوفههای آن بوی بهار وصل و طراوت یقین و حدیث عشق می داد و آن را در حیاط مدرسه عشق نقاشی کرد. در کنار آن نخلی زیبا کاشت از نژاد جلگه های سرخ جنوب و در کلاس آدم سازی اش دفتری کشید که همه مجاهدان از اولین تا آخرین آن را امضا نموده بودند. و روی تخته سبزش نوشت: قُلْ إِنَّمَا أَعِظُكُم بِوَاحِدَةٍ أَن تَقُومُوا لِلَّهِ مَثْنَى وَ فُرَادَى ثُمَّ تَتَفَكَّرُوا... . ناگهان قلم را گذاشت، عینکش را برداشت، سر را بالا گرفت و گفت: من در میان شما باشم یا نباشم نگذارید به دست نا اهلان و نامحرمان بیفتد اين...)) اينجاي داستان كه رسيد چشمهاي باغبان امان نداد و مثل هميشه سينه پر رمز و رازش، در پس گفتار مهربان و نگاه پدرانه اش آرام گرفت. ... امروز كه پس از بیست و دو سال نقاشی پدر را روی دیوار مدرسه عشق می بینم؛ به منظره ي اي كه او كشيد دقيق مي شوم و از پشت پنجره ي كلاس آدم سازي به نخل تناوری می نگرم که در طوفان حوادث نه به شرق خم می شود و نه به غرب؛ و باغبان را مي بينم که بعد پدر، حالا جاي خالي پدر را براي ما پر كرده است. مي بينمش كه در گوشه اي ايستاده و با نگاهی معنادار به شجره طیبه اش می نگرد؛ تبسمی می کند و عرق از پیشانی بر می گیرد و طراوت وصف ناشدني اين باغ شدّاد زميني را به نظاره مي نشيند... امروز قصد کردم به باغباني كه تا زنده ام حق پدري به گردنم دارد، خدا قوتی بگویم. و یادی از پدر بکنم که گفته بود: من از تمامی بسیجیان خصوصا از فرماندهان عزیز آن تشكر می كنم و از دعای خیر برای این فرزندان با وفای اسلام غفلت نخواهم نمود. راستي من محصل مدرسه عشقم. من بسيجيم...
موضوعات مرتبط: متن [ سه شنبه 24 اسفند1389 ] [ ] [ سخا ]
[ ]
اسرائیل باید از صفحه ی روزگار محو شود هولوکاست آغاز اسرائیل بود. دروغی که صهیونیست ها را به هر چه می خواهند و می خواستند رساند. اما همین دروغ می تواند پاشنه آشیل آنهاباشد و محل ضربه خوردن آنها. این مسئله را احمدی نژاد خوب فهمید. اگر کمی واقع بینانه به مسئله نگاه کنیم ما هم می توانیم این موضوع را از عکس العمل غیر عادی آنها به صحبت های او بفهمیم. الا ای حال.... برو بچه های خاکریز ایمان و اندیشه در همین راستا با کمک گرفتن از هنر کاریکاتوریست مشهور مازیار بیژنی و طنز پرداز جوان امید مهدی نژاد. کتابی را به قربانیان بزرگترین دروغ بشر هدیه کردند و یه شوخی با مزه با صهیونیست ها به راه انداختن. البته صهیونیست های بی جنبه خیلی بهشون بر خورد (چه خوب!!!) و در بسیاری از رسانه های خودشان به این موضوع پرداختند. حالا همون بچه ها با گسترش کارشون. انیمیشن هلوکاست در 10 قسمت کوتاه کار کردند. این یکی دیگه چه جنجالی به پا کنه خدا میدونه.!!
از همه بچه های مبارز و فرزندان آقا سید روح الله می خوام به هر میزان توان دارید در نشر و صدور این اثر که نمونه ی بارز تفکر انقلاب اسلامی در زمینه ی صهیونیست هاست به آزادگان دیگر کشورها اهتمام کنید. آدرس این کلیپ ها رو برای هر کسی میشناسید پخش کنید. کارتون ها در سمت چپ صفحه اول سایت زیر مطابق شکل قابل برداشت می باشد
رسانه ی من سنگر منه، تفنگه قلمم، من می جنگم تا آخرین قطره ی جوهرم، تا فتح قله های دنیا، تا به احتزاز در آمدن پرچم لااله الا الله در همه ی دنیا تا مبارزه هست فرزندان امام روح الله تحت فرماندهی امام خامنه ای پشت خاکریز ایمان و اندیشه می جنگند
[ پنجشنبه 7 بهمن1389 ] [ ] [ سخا ]
[ ]
|